پایگاه خبری تحلیلی امروله06:43 - 1393/04/06
وبلاگ چادر خاکی

دختران باقيات الصالحات اند

از ابتدای ازدواجمان تا به دنیا آمدن اولین دخترمان  ((سلمی)) عباس همیشه میگفت: پیامبر (ص) فرموده است دختر رحمت است رحمت خداوندی و من آرزو میکنم اولین فرزندم دختر باشد .))در دوران بارداری به خاطر ماموریت پروازی عباس خیلی کم در کنارم بود ولی برای به دنیا آمدن فرزندمان  بیشتر از من  بی تابی میکرد زمانی که مرا برای وضع حمل به بیمارستان قزوین بردند.عباس در پایگاه هوایی دزفول بود.فرزندمان به دنیا آمده بود مرا به منزل انتقال داده  بودند آن روز عباس سراسیمه وارد منزل شد و با دیدن من و دخترمان گویی میخواست از شادی پر در بیاورد دستهایش را به سمت آسمان  بلند کرد و  گفت خدایا شکرت از تو ممنونم که آرزویم را برآورده ساختی سپس کنام نشست و گفت :در اتاق عملیات نشسته بودم یکی از بچه ها خبر داد که تلفن مرا میخواهد تلفن را که برداشتم داداشی بود که میگفت :عباس خانومت در بیمارستان در حال وضع حمل است به دفتر کارگزینی رفتم مرخصی  گرفتم  و حرکت کردم در راه بهر شهری که می رسیدم بی درنگ دنبال تلفن میگشتم تا از حال تو با خبر شوم آخرین بار که تماس گرفتم دایی گفت :  فرزندتت دختر است خیلی خوشحال شدم وفتی به قزوین رسیدم مستقیم به بیمارستان رفتم دیدم از شما خبری نیست مسئول بخش گفت:صبح مرخص شده اید و در سلامت کامل هستید از شدتت خوشحالی به هریک از پرستاران و مستخدمان که بر میخورم انعام میدادم شاید بعضی از آنها نمیدانستند که دلیل این کار چیست .او وقتی تعریف میکرد چشمایش از شدتت شادی برق میزد .حرفش که تمام شد برخواست 2 رکعت نماز شکر به جا آورد چند دقیقه بعد یک ورق کاغذ برداشت و روی آن چیزی نوشت  و بالای گهواره نوزاد گذاشت پرسیدم : چه کار میکنی ؟کاغذ را به طرف من گرفت روی کاغذ با خط درشت نوشته بود :((لطفا مرا نبوسید )) خندیمو گفتم :این چه کاری است که میکنی؟ در پاسخ گفت :میدانی خانوم!صورت بچه به گل میماند اگر او را ببوسند اذیت میشوند من خودم دلم برایش پر میزند اما دلم نمی آید او را ببوسم