خانواده ابراهیم به دلیل علاقه فراوان پدر خانواده به امامزاده جعفر (علیه السلام) به پیشوا مهاجرت کردند. شهید رمضانی پس از اخذ دیپلم به عنوان معلم در محمدآباد عربها مشغول به فعالیت شد. پس از یکسال ابراهیم تصمیم گرفت طلبه شود به همین خاطر وارد حوزه علمیه قم شد. این شهید بزرگوار همزمان با تحصیل به جبهه اعزام شد. وی در جریان عملیات های مختلف ۳ بار مجروح و شیمیایی شد و سرانجام در عملیات کربلای ۵ در منطقه شلمچه به شهادت رسید و پیکر پاکش بدون داشتن یک دست به آغوش خانواده بازگشت.
همین دیروز بود؛ گویا؛ سوگ او داغ بر دل همه نشانید؛ غم کوبة دل همه را به صدا درآورد. از درود دیوار اندوه میبارید و فریادها همه بلند بود… و اسفا که همیشه بر گذشته گریانیم و امروز نیز. ولی بیشک اگر دیروز شناخته بودیمش، اگر دست به دامانش شده بودیم، اگر از فیض حضورش استفاده میکردیم، اگر دانسته بودیم؛ خدایا! آن وقت همه میخندیدیم و پرواز خونینش را جشن میگرفتیم. خدایا! آن وقت دیگر عظمت رشد حماسه میآفرید و چه زیبا حماسههایی؛ انشاءالله عبرت باشد.
سال ۱۳۴۳ درخشش ستارهای بر آسمان نظم و زیبایی خاصی آفریده جستیم آن مولود را با «ابراهیم» نامی از تبار ابراهیمیان ـ پسر خلیل و از خانوادة رمضانیها ـ سر در پی رهگذر زمان در روستایی به نام کریمآباد در اردستان پا به عرصة وجود نهاد. در همان روستایی که مانند دیگر روستاهای کشورمان مظلوم بود.
از کودکیاش همان بس که زانوی تلمذ بر زمین کویر نهاد؛ یاد گرفت که باید بماند؛ آموخت که باید گنجینهای باشد از قیمتخانة زینتها؛ آموخت که همچون کویر طوفانخیز باشد و هماره آرام در عین دگرگونی، همچون دریا، و آموخت که بماند و بروید در زمین تافتهای که روییدن، هراسی مهیب در دل میانداخت. آری این همه را آموخت و او که همیشه فردایش آموختن بود در این راست رفت تا به منزل آفتاب حقیقت کوچید.
آری! «ابراهیم» در خانوادهای کاملاً مذهبی به دنیا آمد. در کودکی «قرآن» را آموخت و به تطهیر روح پرداخت. در ۶ سالگی به مدرسه رفت و در مدت تحصیلش هماره شاگرد ممتاز بود. تا اینکه در سال ۵۹ ـ ۶۰ به اخذ دیپلم در رشتة حسابداری نائل شد. او که هماره روح سرکش و خستگیناپذیرش آرام و قرار نداشت، از همان دوران دبیرستان فعالیت خویش را آغاز کرد تا جایی که در دوران طاغوت چندین بار عکس فرعون کشور را در مقابل همه در کلاس پاره نمود و بدین علت در معرض خطر از سوی ضحاکیان قرار گرفته و چندین بار به خاطر همین عمل فلک شد؛ شبی زمستانی درحالی که بر روی دیوارها شعارهای اسلامی مینوشت، او را گرفته و در زیر بارانِ شلاق گرفتند و او همیشه در مقابل اینگونه جریانات به این معتقد بود که:
گر نگهدار من آفت که من میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد
«ابراهیم» که در بهثمر رسیدن انقلاب نیز نقش مهمی داشت در بعد از انقلاب نیز از پای ننشست. مدتی شغل مقدس معلمی را انتخاب کرد و سعی نمود تا نونهالان کشورمان را به نور علم روشن کند. در این مدت، کلاس قرآن نیز در خانه بر پای داشت تا دیگران به کمک او از نور قرآن بهره گیرند و بعد از مدتی نیز به قم رفت تا با کسب معارف به طبابت دردهای معنوی مردم جامعهاش بپردازد و به سخن امام، رهبر و مرجعش عمل کرده باشد که فرمود: کشور بدون روحانیت مانند کشور بدون طبیب است.
آری، ابراهیم که از نظر اخلاق و رفتار نمونه بود و همیشه به سر بهزیری معروف بود با شروع جنگ تحمیلی به جبهه روانه شد و حدود شش سال در جبهه بهسر برد و در چندین عملیاتها مانند عملیات خیبر، فتحالمبین، رمضان، بیتالمقدس و والفجر شرکت نمود و سه بار نیز مجروح شد. یکبار در سومار، ترکش خمپاره بر پایش اصابت کرد و یکبار نیز موج او را گرفته بود و در عملیات فاو ترکش خمپاره بر پایش اصابت کرد و یکبار نیز این پرندة مهاجر ما که همیشه به اخلاق و صفات نیکو شهرت داشت، او که نماز شبش هیچگاه ترک نمیشد، او که آنقدر مهربان بود که در مدت معلمی حتی یکبار هم با شاگردانش بد برخورد نکرده بود تا جایی که بچهها همیشه در مقابل سختیها او را صدا میکردند؛ آری، همان پرنده، تاب مقاومت و صبر دوری نیاورد و بر این مبنا، هجرتی را آغازگر شد و پروازی خونین و عروجی عارفانه. ابراهیم، پرندة مهاجر ما در روز ۶۵/۹/۲۰ در شلمچه به عرش اعلا پرواز نمود و این در حالی بود که او همیشه میخواست خضاب کرده و حنا بسته و در حالیکه یک دستش قطع شود به دیدار معبودش رود و اینچنین نیز شد.
آری او رفت و همه را داغدار نمود. لیک او رفت تا نشان دهد راه سعادتمند شدن را. رفت تا الگو و اسوة ما شود. رفت تا نشان دهد که انقلاب اسلامی باید با خون یاری شود. او از سرور و مولایش حسین ـ علیه السلام ـ درس گرفته بود و بدینسان نیز پویندة راه او شد تا خط سرخ شهادت تا ابد بماند. اما من و تو نیز باید حرکتی آغاز کنیم. تا کی میخواهیم پشت درهای بسته بنشینیم، در حالی که همه میروند. در حالی که همه شور و حال و هوای جبهه را در سر میپرورانند. انتهای سخن اینکه: برادرم! جبههها نیازمند دست توانای تو هستند. مگذار سلاح برادر شهیدمان بر زمین بماند. باید سلاحش را غرندهتر بر قلب کفار بچکانی. تو باید که ندای الهی اماممان را لبیک بگویی و به دنیا بفهمانی که منطق شهادت چیست و زندگیساز بودن آن را نیز… . که این ندای الهی است که : «نَصرُ مِنَ اللهِ و فَتحٌ قَریب».
وصیت نامه ابراهیم رمضانی کریم آبادی
«و لا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون[آل عمران/ ۱۶۹]
«و البته آنان را که در راه خدا کشته شدند مرده نپندارید؛ بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.»
«الذین آمنوا یقاتلون فی سبیل الله والذین کفروا یقاتلون فی سبیل الطاغوت فقاتلوا اولیاء الشیطان ان کید الشیطان کان ضعیفا.» [نساء/۷۶]
«مؤمنین در راه خدا و کافران در راه شیطان جهاد می کنند؛ پس مومنین! شما با دوستان شیطان بجنگید [و هیچ بیم و هراسی نداشته باشید] که مکر و سیاست شیطان بسیار ضعیف است.»
اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمداً رسول الله، اشهد ان علیاً ولی الله.
اینجانب شهادت می دهم بر وحدانیت خدای یکتا و بر حق بودن رسولش و جانشینانش، امیرالمؤمنین و یازده فرزندش، معتقد به کلام الله مجید و به ولایت فقیه (حضرت آیت الله العظمی نایب الامام روح الله الموسوی الخمینی) هستم. با رضایت و رغبت و با عشق به شهادت و راه حسین بن علی ـ علیه السلام ـ قدم به جبهه گذاشتم.
درود به رهبر کبیر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی و امید محرومان و مستضعفان زمین و سلام بر شهیدان صحرای کربلا تا شهدای «کربلا»های ایران از قبل از پانزده خرداد ۱۳۴۲ تا شهیدانی که همین ساعت در خون خود غلطان هستند؛ و درود و سلام بیکران بر شهیدان زنده (معلولین و مجروحین) این سند جنایات جهانخواران و [سلام] برکلیه پدران و مادران شهید پرور که جوانانی چون «علی اکبر» و «قاسم» و «ابوالفضل» را در دامان زهرا و زینب گونة خود می پرورند و برای نبرد اسلام علیه کفر عازم جبهه ها می کنند تا به یاری الله و امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ کلیه باطلان و دژخیمان زمان را برای همیشه نابود کرده و مستضعفان حقیقی را وارث زمین کنند. حفظ اسلام بر همه واجب است. باید با جان و مال اسلام را نگه داریم؛ این امانتی است که از زمان پیامبر و ائمه اطهار خصوصاً امام حسین ـ علیه السلام ـ برای ما تا به حال نگه داشته شده است. چه سعادتی برای هر فرد مسلمان از این بهتر است که خداوند تبارک و تعالی او را بخواند و او عاشق شود و او را بکشد و خود دیة آن بشود. من از دل و جان در پی معشوق می روم و جان را فدایش می کنم. من یک شیفتة خدا هستم و برای رسیدن به این هدف ـ که لقاء الله باشد ـ انتظار می کشم و می دانم که چند صباحی بیشتر به عمرم باقی نمانده است.
هم اکنون که حسین زمانه، روح خدا، خمینی بت شکن، (اللهم صل علی محمد و آل محمد) ندای «هل من ناصر ینصرنی» سر می دهد، لبیک می گویم و به روح پاک ابا عبدالله الحسین ـ علیه السلام ـ چنین می گویم: اگر من نبودم در صحرای کربلا به یاری تو آیم، اینک از کربلای ایران به شما می گوییم: لبیک لبیک لبیک. و ای شهدای راه خدا و قرآن و اسلام به شما هم لبیک گفته و این را در میدان نبرد با شهادت و ریختن خون خود در پای درخت اسلام، اثبات میکنم. چگونه میشود همة مردم، مسلمان و حکومت و مملکت اسلامی باشند ولی اسلام و قرآن یاوری نداشته باشد.
ای خدا! من عشق تو و «حسین» و قرآن را با شیر از مادر گرفتم؛ از تمام میلها و آرزوها و دنیا دست کشیدم و به تو پیوستم و اکنون که کمر اسلام خمیده، هنگام شهادت رسیده [است]. اسلام جز به خون پاکانی چون امام حسین ـعلیهالسلام ـ و یارانش و «مطهری» و «مفتح» و «دستغیب» و «مدنی» و «بهشتی» و «رجایی» و «باهنر» و «صدوقی» ها آبیاری نمیشود. اسلامی که برای ما تا الآن مانده است در پایش جوی خونها جاری شده و ما هم باید خون جاری کنیم تا برای بعدها اسلام ـ انشاء الله ـ بماند؛ جان فدا کردن در حالی که سلاح دشمن چهچهه می زند و رگبار مسلسلها و خمپاره ها چون نقل بر سر عاشقان الله در حجله گاه سنگر می ریزد و در آن حجله گاه دست و پای داماد را از خون حنا می بندد و در این حال امام حسین ـ علیه السلام ـ و حضرت مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ بر بالین او می آیند و حضرت زهرا ـ سلام الله علیها ـ به جای مادرش سر وی را بر زانو میگذارد.
ای خدا! از تو استعانت می جویم که در میدان نبرد خون بر شمشیر ـ همچون دیگر یاران ـ به تو که بزرگترین آرزویم بوده و در پیات در بیابانها میدویدم، بپیوندم، یا برای ملّت و امام که پیمان بسته بودم کربلا را آزاد خواهیم کرد ـ فتح کربلا را به ارمغان ببرم. بارالها! گناهانم را بیامرز تا روی آن داشته باشم [که] به جمع شیفتگانت ملحق شوم. معبودا! منزه کن مرا تا تمام اعضا و جوارح ـ که به صورت امانت در دست من داری ـ به راهت فدا کنم و در این راه هر چه پیش آید با دل و جان پذیرا هستم.
چند سخنی با عزیزان
پدر مهربان! وقتی نگاه به چهرهات میکنم یاد رنجهایی که برای بزرگ کردنم کشیده ای میافتم؛ از رویت خجالت میکشم. ای پدر! من خود را مدیون و شرمندة زحمات طاقت فرسایی که در آفتابهای گرم تابستان و در سرمای زمستان با تنی خسته و مریض برایم متحمل شدی تا من در آسایش باشم می دانم و من در برابر و عوض این زحمت ها می خواهم تو را در ردیف پدران شهدا قرار دهم و آن احساس و حالتی که امام حسین ـ علیه السلام ـ هنگام فرستادن جوانش علی اکبر و دیدن پیکر غرقه به خون او داشت در شما ایجاد کنم.
مادر عزیزم! شما نیز در پرورش من نقش بسیار بزرگی داشتی؛ از همان اوان کودکی زحمت کشیدنت برایم آغاز شد و تا کنون که به این سن رسیده ام ادامه داشت. چه رنجهایی که برایم جهت خوراک و پوشاک و زمان بیداری ام نکشیدی! بیخوابیهایی که برایم تحمل کردی، یادم نمی رود. می دانم که فرزند خوبی برای تو نبودم. تمام سختیهایت را ارج می نهم. به درستی که «بهشت زیر پای مادران است» و تو نیز از جمله آن مادرانی. اگر زمانی خبر مرگم را برایت آوردند مبادا گریه کنی که راضی به ریختن یک قطره اشک نیستم؛ تنها خواسته ام این است که برایم دعا کنی و از خدا برایم طلب آمرزش کنی، شاید خدا از گناهانم بگذرد و مرا نیز در صف شهدا قرار دهد.
پدر و مادر! خواهرانم را زینب گونه تربیت کنید که پیام رسان خون شهدا باشند و برادرانم را حسینگونه تربیت کنید که پویندگان راه شهدا شوند و مبادا با داشتن پسر، اسلام و امام زمان (عج)، احتیاج به سرباز داشته باشد و شما از فرستادنشان امتناع ورزید.
برادران و خواهران! امیدوارم که از دستم راضی باشید و ناراحتی هایی که احیاناً از جانب من دیده اید حلال کنید؛ زیرا در این مدت برای شما خواهران و برادران، برادر خوبی نبودم. خواهرم با حجابت پاسدار خون شهدا باش و تو ای برادر! همیشه پاسدار اسلام و در خط امام و رهرو شهیدان باش و طرفدار روحانیت متعهّد و گوش به فرمان امام، که سعادت شما در این است. برادران و خواهران! درس بخوانید و به فکر انقلاب و اسلام باشید؛ همیشه یاد خدا بوده و مسؤولیت این همه شهدا را بر دوش خود احساس کنید.
دوستان و آشنایان و اقوام! سعی کنید اسلام را با جان و مال حفظ کنید و خود را جهت یاری دین و انقلاب ـ که خونبهای هزاران شهید است ـ بیشتر از این آماده کنید.
در غم هر شهیدی گریه کافی نیست و اینکه در زمان عزاداری او به فکر اسلام و انقلاب و الله باشید؛ بلکه هر یک از این شهدا مسؤولیت سنگین خود را برگردن شما گذاشته و نباید در مدت زندگی یک لحظه غفلت کنید و برای مسائل جزئی، خون آنان را نادیده بگیرید.
پدر و مادر عزیز! می دانم که شما ـ الحمدلله ـ اینطور نیستید، مبادا خدای ناکرده از خون من سوء استفاده نمایید و هر کاری خواستید بکنید. بگویید که ما فرزندی داده ایم به راه خدا و ما شهید داده ایم. شهیدی که شما دادید، فقط به خاطر الله بود و بس و خدای ناکرده تحت تأثیر منافقان و ضد انقلاب قرار نگیرید که بگویند: «پسرتان بی خود کشته شد» و حرفهای دیگر بزنند.
در مورد کتابهایی که دارم، آنهایی که برای خانه لازم نیست به مسجد یا کتابخانه ای هدیه کنید. مبلغ کمی پول که در بانک ملی شعبه «پیشوا» دارم و حدود ۱۲۰۰۰۰ ریال میباشد، طبق برگه دریافتی که می نویسم، از بانک دریافت کنید به اضافه ۵۰۰۰۰ ریالی که در خانه داشتم، اگر به کسی بدهی دارم پرداخت کرده و خمس آن را بدهید، مقداری که می ماند در راه جنگ به مصرف برسانید؛ شاید که کمکی به مردم محروم و جنگ زده کرده باشم؛ ضمناً اینطور که به خاطر دارم یک ماه روزه قضا دارم که برایم بگیرید و بقیه اعمالم را خداوند ـ انشاء الله ـ به لطف و کرمش عفو نماید. در رابطه با دفن خود، نظرم این است که به بهشت زهرا آن گلستان شهدا و در پیش آنان بروم و در این باره نظر پدر و مادرم هم شرط است که آنها هم اجازه بدهند.
تذکرات داده شده طبق وصیتنامه باشد و آن مسائلی که ننوشته و بازگو نکرده ام طبق دستور اسلام و امام عمل نمایید.
خداوند به پدر و مادرم صبر و عزت و به دوستان و آشنایان توفیق رهروی شهدا و به امّت حزب الله، سعادت خدمت به اسلام و پیروی ولایت فقیه را عنایت فرماید.
والسلام علیکم و
رحمه الله و برکاته
تاریخ: ۱۳۶۱/۶/۱۰
ابراهیم رمضانی کریم آبادی














