به گزارشامروله، یادداشت// مرتضی حاتمی : چند شب مانده به اولین شب محرم، اعضای اصلی قدیمی ترین هیات عزاداری صحنه «قمربنی هاشم(ع)» که تاریخ راه اندازی اش به اوایل دهه ی چهل می رسد؛ در «بالاجوب» قدیمی ترین محله ی شهر؛ پرچم و عَلَم و کُتَل ها و پارچه های مشکی را بیرون می آوردند و باهمکاری اهالی محل، کوچه ها و محل برگزاری مراسم، را سیاه پوش می کردند...
مادرم، لباس های سیاه ما را از بیرون می آورد و همه ی ما را سیاه پوش می کرد. با شال سیاه بلندی که آن را چند دور، دور گردنم پیچانده بودم، از خانه بیرون می زدیم. برادر بزرگ ترم «محمد» به مردها کمک می کرد و من و «مصطفی» که از من سه سال کوچک تر بود، حلب 17 کیلویی که بابا برایش دسته ی چوبی درست کرده بود، را بر می داشتیم و آن را با زحمت و سختی از جوی آب وسط کوچه که سرچشمه اش «دربند» بود و به «باغ های قیطول» می رفت، پر و داخل کوچه را آب پاشی می کردیم. بوی خاک نم خورده حس و حالی تازه به ما می داد.
«علی» ، «افشین» ، «آقا رضا»، «فردین» ، «سعید» ، «گودی» و سایر بچه های محل هم کمک می کردند. تعصب خاصی به هیات قمر بنی هاشم داشتیم و آن را انحصاری می دانستیم و به بچه های کوچه های دیگر فخری کودکانه می فروختیم.
آن شب ها پدرم زودتراز همیشه، مغازه اش را می بست و به خانه می آمد و در برگزاری مراسم کمک می کرد... صدای نوحه های کردی «آقای مرادعلی خزایی» ، « مرشد علی اکبر رضایی» ، «عمونیاز» ، «حاجی برات شیدایی» ، « نورمراد عزیزی» که به او عمونوره می گفتیم، و دیگران... از پشت بلندگوی دستی کرم رنگ چسب کاری شده، بلند می شد و محله را در شوری تازه فرو می برد:
-«آقام حسینم رو...مولام حسینم رو...»
نوحه ای ساده و معروف که انگار به نام او ثبت شده و بسیار سوزدار بود و تا عمق وجود همه ی اهالی فرو می رفت و مردم علاقه ی شدیدی به شنیدن این نوحه داشتند.
کارمان که تمام می شد، حلب را گوشه ی حیاط می گذاشتم و زنجیرمان را بر می داشتیم و وارد دسته زنجیرزنان می شدیم و زنجیر می زدیم. ساعتی بعد، شانه های مان که از شدت ضربه های زنجیر، قرمز شده بود، را می خواراندیم . بعضی از بچه ها سیاهی روی لباس های شان را به همدیگر نشان می دادند تا میزان و عمق وفاداری شان را به امام حسین نشان دهند.
مراسم که به پایان می رسید، به خانه می آمدیم و تازه حرف ها و بحث ها گل می کرد. بابا باوجود خستگی، با حوصله ی زیاد، از محرم و سوگ واری مردم در سال های دور می گفت...از نوحه خوانان قدیم صحنه «مرحوم سوخته دانا» و... از برپایی مراسم سینه زنی و زنجیرزنی در مسجد جامع (مسجد امام فعلی در محله ی قدیمی پاچمن) می گفت و...از عشق و ارادت و اخلاص مردم... ساعتی بعد قصه ای از ادبیات شفاهی، برای مان می گفت تا با خاطره ی زیبای شخصیت های قصه، به خواب برویم...
صحنه، شهری با قدمتی کهن، در 55 کیلومتری شرق شهر کرمانشاه قرار دارد و از قدیم تاکنون شهری بوده با قومیت های مختلف و متعدد ، هم چون بخش هایی دیگر از استان دیرسال کرمانشاه ؛از «اهل تشیع» و «اهل حق» گرفته تا پیرو دین «یهود» . صد البته نکته ی عجیب و قابل توجه و مهم آن که مردم این شهر؛ با احترام فراوان با هم زندگی می کنند و تعامل نزدیک دارند و به رسم و آیین ، اعتقادات هم ، بسیار احترام می گذارند و هرگز به مقدسات و باورها وآیین همدیگر، کم احترامی نکرده اند.البته سال هاست که یهودی ها، از این شهر رفته و کوچ کرده اند و...اما همان مرام و احترام متقابل، هم چنان به شدت برقرار و بردوام و جاریست...
آن چه از اهمیت فراوان برخوردار بوده ، همکاری و همدلی خالصانه ی همه ی مردم بوده که بی توجه به مسلک و مذهب، همه در برپایی خیمه عزاداری امام حسین(ع)کمک می کردند. همه دلشکسته و در عزای بزرگ مرد صحرای کربلا مولانا امام حسین(ع) سیاه پوش بودند و اندوه ناک. نذر می پختند و آن را تقسیم می کردند. چراغ توری و روشنایی می آورند و شب هایی که برق می رفت، محفل عزا را روشن می کردند. برای امام حسین (ع) سیاه می پوشیدند و سوگ وار امام مهربان و شجاع و خانواده و اهل بیت مطهر و پاکش بودند.گِل بر سر و صورت و شانه، می مالیدند و عزاداری می کردند و اشک اندوه و ماتم می ریختند...و امام حسین عزیز و خانواده ی پاک و مطهر و یاران باوفا و شجاعش به همه تعلق داشت...
مادر، عاشورای هر سال ، شربت نذری داشت و الان هم دارد. شب عاشورا وسایل را کنار می گذاشت و صبح اول وقت بعد از خواندن دعای «سوای ساله حان» شروع می کرد به درست کردن شربت. خواهرانم هم به او کمک می کردند و ساعتی ما هم شربت ها را میان عزاداران امام حسین(ع) تقسیم می کردیم.
به او «عمو فِلی» می گفتیم. در نانوایی سنگکی «شاطر قروان(قربان)»کار می کرد. چیزی از گذشته و خانواده اش نمی دانستیم. قیافه ای جدی و عبوس داشت و کم حوصله و کم حرف می زد. چون از او شناختی درست وکامل نداشتیم، در ذهنم تصویری مبهم و سرد و وحشت ناک درست شده بود. هر بار که به نانوایی می رفتم دعا می کردم که او را نبینم و چشمم به چشمانش نیفتد؛ اما ناگزیر بودم چون تنها او بود که نان را از داخل تنور بیرون می آورد و ...
بیش تر وقت هایی که توی کوچه با بچه های دیگر دور هم جمع می شدیم و حرف می زدیم، علی، پسر عمویم که سری شوریده و دلی جسور داشت،داستان هایی ترسناک از او می گفت و بر وحشت مان می افزود... حال راست و درستش بماند ، (که البته بیشتر ؛ داستان پردازی تخیلی بود.) او چنان با آب و تاب برای مان تعریف می کرد که انگار خودش در کارها و رفتار هایش کنارش بود... ما هم با او ، همذات پنداری می کردیم...
داخل کوچه بودیم که خبر دهان به دهان بچه ها می پرخید:
-«فلی امشب نوحه می خوانه.»مگر می شد باورکنیم؟ فلی با مجموعه ای از صفات ناجور در ذهن مان تصویر شده بود، مگر می شد باورکرد که بیاید و نوحه بخواند؟ هیچ کس باور نمی کرد.آقارضا آب پاکی روی دست مان ریخت وگفت: -ئایله یل! باوِر نه که ن . دُروو ئاو شِن. فِلی ناوحه ناخونِه (بچه ها باور نکنید! دروغ می گویند. فرامرز نوحه نمی خواند.)
شب عجیبی بود. از اول شب ، دلشوره و حس عجیبی در من به وجود آمده بود. نمی دانم چندمین شب محرم بود. از محله ها و کوچه های دیگر هم آمده بودند و جمعیت زیادی جمع شده بود و هوا هم کمی به سردی می زد... عزاداران بر سر وسینه می زدند و گریه می کردند. فریاد «یاحسین» بود که به آسمان می رفت و قلب ها را تکان می داد...
پیرمردی ؛ با صدایی لرزان و خش دار اما سوزدار نوحه می خواند و مردم بر سینه می زدند و گریه می کردند. سر و صدا و صوت کشیدن های ممتد بلندگوی دستی هم، عادی شده بود و کسی به آن توجهی نمی کرد... پیرمرد، نوحه اش را به پایان برد. زیر روشنایی نور تیر برق، یک دفعه عموفلی را روی جایگاه دیدم...ضربان قلبم تند شد.مردم هم او را دیدند. کم کم ساکت شدند. انگار قرار بود اتفاقی رخ دهد. میکروفون بلندگو را به دست گرفت و با صدایی بلند از ته دل گفت:
- «سرِ حسین تا نفس داری بگو یا... حسین...»
جمعیت یک دفعه منفجر شد. فریاد یاحسین چنان بلند شد که تا چند محله دور تر هم رسید...جمعیت آرام شد.عموفلی شروع کرد به خواندن نوحه:
- «شیرین شه مامه ی نوبرم ، رووله لای عه لی لای...خه لپان وه خوین ئه ی ئه سغه رِم رووله لای عه لی لای...»
قلبم می خواست از قفسه ی سینه ام بیرون بپرد.صدایی فوق العاده تازه و متفاوت از تمام نوحه هایی که تا آن شب شنیده بودیم...در صدایش حزن و اندوه و غمی بزرگ پنهان بود. صدایش در بخش هایی از نوحه، می لرزید و اگر خودش را کنترل نمی کرد، به گریه می افتاد...سوز عجیبی در کلامش جاری بود و جمعیت هم در اندوهی مشترک، بندهایی از این نوحه ی دلسوز را با دل شکستگی و اشک ، تکرار می کردند...زن و مرد و پیر وجوان ، تکرار می کردند و عموفلی با شورو احساس زیاد نوحه می خواند...
همه مات و مبهوت بودیم...تصوری که از او داشتم؛ در برزخی بزرگ قرار گرفته بود. تصور و باورپذیری سختی بود. در ذهنم حرف ها و تصورات ذهنی ام هم چون فیلمی کوتاه از مقابل چشم هایم می گذشت و از سویی دیگر صدای جانسوز و مخلصانه اش، فیلم را پاک می کرد...یک دفعه متوجه شدم که فلی صدایش گرفت . قیافه اش را دیدم... چشم هایش گرد شده بود و لب هایش به هم می خورد...اما صدایی از او بلند نمی شد. بلندگو هم معلوم بود که خراب نشده. صدایش، چند ثانیه قطع شد و مردم هم متوجه شدند . نمی دانم چرا در آن لحظه دلم برایش سوخت. گرفتگی صدایش فقط چند ثانیه بود و دوباره صدای سوزناک و دلشکسته اش بلند شد:
- «ئه ی مرغ خوه ش خه ت و خالِم رووله لای عه لی لای...»
بله...داشتیم همه باور می کردیم...یک لحظه حس کردم خطی داغ از روی گونه هایم به پایین سرازیر شده...دماغم گرفته و هق هق، نفس هایم را بریده بود. چند نفر از بچه ها را دیدم که چشم های خیس شان در زیر روشنایی برق عجیبی می زد...برقی که متفاوت تر از شب های قبل بود.نگاه مان به عموفلی عوض شده بود...
از آن شب تاالان نزدیک به 27 سال می گذرد...خیمه ی عزاداری هیات «قمر بنی هاشم» هم چنان درهمان محله ی قدیمی با همت و همکاری خالصانه ی برادران «عزیزی» و همراهی مردم و ...برپاست...هیات های دیگری هم به عشق خدمت به عزاداران امام حسین هم برپا هستند.
نوحه ی کردی «شیرین شه مامه ی نوبه رم» در رثا و سوگ بزرگ مرد تاریخ ، حضرت امام حسین(ع) در آن شب بزرگ، نگاه کودکانه مان را تغییر داد و ...
الان این نوحه به عنوان بخشی از میراث معنوی و فرهنگی استان های کردنشین خصوصاً کرمانشاه با صدای مرحوم «حشمت لرنژاد» و این سال هابا صدای «امین گُجری(شاهو)» شاعر ، مداح و محقق ادبیات شفاهی، در حافظه و ذهن تمام مردم نقش و جایگاهی مانا پیدا کرده است.
