به گزارشامروله، یادداشت / مرتضی حاتمی :با احترام به دبیر اخلاق و دانش و آگاهی؛«سیدحجاب الدین الهامی» و ارادتی برای (علی اشرف درویشیان)نویسنده ی کرمانشاهی
یکی از روزهای زمستان سال 1372بود.آن روز هوا خیلی سرد بود و با وجود سردی هوا و یخبندان کوچه و خیابان ها و برف زیاد شب ها و روزهای قبل، مدرسه را تعطیل نکردند. فاصله ی خانه تا دبیرستان زیاد بود. وقتی وارد دبیرستان شدم، بعضی از بچه ها دور از چشم ناظم همیشه عصبانی و اخمو آقای[...]،(که هرکجا هست خدایا به سلامت دارش)، برفجنگ می کردند.
امیدوار بودیم که مدرسه را تعطیل کنند تا یک روز برفی باحال و به دور از امتحان و دغدغه های آن، سپری می کردیم... اما خبری از تعظیلی نشد...البته آن روز زنگ اول را با هیچ کلاس دیگری عوض نمی کردیم.
آقای«الهامی» دبیرجامعه شناسی مان بود و من هم شناختی از فعالیت های هنری و ادبی و اجتماعی شان داشتم.ایشان از پیشکسوتان هنر نمایش و کارگردانی در شهرستان هستند و سال ها در این عرصه زحمت و تلاش مستمر و موثر دارند. در ادبیات داستانی و نمایشی هم صاحب نظر و ایده بود و کلامی بسیار شیرین و جذاب و نگاهی بسیار نافذ و عمیق داشتند. آن روز زنگ اول، جامعه شناسی داشتیم.
وارد کلاس که شدم بوی نفت با سرمایی گزنده همراه شده بود و از شیشه ی شکسته ی پنجره ای که به کوچه باغی بسیار باصفا و تاریخی و قدیمی، باز می شد، سوز سردی مهمان ناخواندهی کلاس شده بود.
پنجرهی کلاس، به داخل کوچه باغ باز می شد و به راحتی می توانستیم عبور و مرور فصل ها را در آن ببینیم و لحظاتی از فضای خسته و کسل کننده کلاس رها شویم...
انگشت های دست و پایم تقریباً بی حس شده بود.البته فقط من احساس سرما نمی کردم بچه هایی دیگر که از روستاهای دور و نزدیک با سرویس می آمدند، دور بخاری نفتی و چکه ای کلاس که خیلی بی حال و مریض می سوخت ، جمع شده بودند و می لرزیدند.
یکی از بچه ها تکه سیمی را پیداکرده بود و سعی می کرد، سوراخی که نفت را به آتشدان منتقل می کرد را بازکند تا نفت بیشتری وارد آتشدان شود و گرمای بخاری زیاد تر شود، که البته بی فایده بود.
همه منتظر آمدن آقای الهامی بودیم. تنبل ترین و بی انگیزه ترین دانش آموز کلاس هم از دیدن ایشان و حضور در کلاس شان احساس شادی و شعف و امید می کرد.
مردی مهربان، با دنیا و اندیشه هایی بزرگ. دبیر جامعه شناسی مان بود و به خاطر ویژگی های متفاوت و مخصوص به ایشان، به دانش آموزان دیگر فخر می فروختیم و من چون ارتباطی نزدیک تر در انجمن ادبی با ایشان داشتم، احساس متفاوت دیگری نسبت به بچه های دیگر داشتم.
همه برای آمدن ایشان لحظه شماری می کردیم. فریاد ناظم بداخلاق، در سالن پیچید و بچه ها را به کلاس ها فراری داد. از ساعت رسمی کلاس، چند دقیقه گذشت و خبری از آمدن آقای الهامی نشد. برخلاف بیش تر معلم های دیگر، هیچ کس برای نیامدن ایشان به کلاس خوشحال نشد و تلاشی برای رفتن به دفتر و کسب اطلاع نکرد.
هم چنان ساکت و منتظر نشسته بودیم. هیچ کس هم شایعه ای منتشر نکرد که ایشان به مدرسه نمی آید، تا بهانه ای برای تعطیلی کلاس شود.
ده دقیقه بعد، که همه ی بچه ها در تعلیق و برزخ آمدن و نیامدن آقای الهامی فرو رفته بودند، بلند شدم و با اعتماد به نفس به بچه ها گفتم:
- «بچه ها آقای الهامی حتماً می آید.مطمئن هستم. زیرا تا به حال سابقه نداشته که سرکلاس نیاید.»
جمله ام که به پایان رسید، چند ضربه به در خورد و آقای الهامی درحالی که پالتویی پوشیده بود، با همان قیافه ی پرانرژی و امیدبخش با سبیل های گلسرخی پرپشت، وارد کلاس شد... موجی از شادی و گرما و خوشحالی وارد کلاس شد.بعد از سلام و احوال پرسی معمول، گفت:
- «بچه ها! ببخشید، چند دقیقه دیر آمدم.تو برف ماندم و راهی که به صحنه می آمد بسته شده بود.کتاب های تان را بردارید.می خواهم برای تان درس تازه ای بگویم.»
همه با خوشحالی کتاب های جامعه شناسی را برداشتیم. شیوهی درس دادن و امتحان گرفتنش هم کاملاً متفاوت و جذاب بود. مباحث درسی را چنان با زیبایی کلام سحرانگیزش قاطی و همراه می کرد، که شیرینی غایی درس برای همیشه در ذهن مان حک می شد.
زنگ تفریح بچه های کلاس های دیگر دورمان جمع می شدند و از کارها و رفتار و جملاتش می گفتیم و فخر می فروختیم.
یکی از بچه ها اجازه گرفت و گفت:
- «آقای الهامی! کلاس خیلی سرده.بخاری هم جواب نمیده.چی کارکنیم؟»
آقای الهامی دست هایش را به مالید و لب خندی زد و گفت:
- «هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی... اشکالی نداره. بخاری هم که خیلی بی حال می سوزه. بی خیال شین. کتاب هاتان را بردارید. امروز درس تازه ای براتان میگم. امروز با هم از سرما و برف و فقر می گیم. درس امروز جامعه شناسی ما.نه؟»
کتاب ها را برداشتیم و به دهان سِحرآمیزش که از آن کلمات و جملاتی بسیار آراسته و شکیل و خوش آوا و پر مفهوم و البته بسیار محترم و محتشم، بیرون می آمد، خیره شدیم...
آن روز، آقای الهامی داستان «سه خم خسروی» را برای مان تعریف کرد، بدون اشاره به نام نویسنده اش.البته فقط گفت:
- «نویسنده ی این داستان، یه کرمانشاهی بزرگواره.برین خودتان اسمشو تحقیق کنین.»
کلامش قدرت مندی و اثربخشی عجیبی داشت و نگاهش چنان نافذ و عمیق و فرورونده بود که همه را ساعت ها مات و متحیر همچنان نگه سرپا می داشت.
«سه خم خسروی» را که برای مان تعریف کرد، نفس از کسی بلند نمی شد، انگار همه در مسخی و هیپنوتیزمی عمیق و قدرت مند، فرو رفته بودیم...
چنان با «شخصیت پیرمرد و کودکان سرمازده اش در زیر کرسی یخ زده» همذات پنداری کردیم ، که انگار همه ی ما سی و چند نفر در زیر کرسی اش از سرما می لرزیدیم و «با پیرمرد زغال فروشی که از شدت عصبانیت و فروش نرفتن زغال هایش به شدت عصبانی شده بود» همراه و عصبانی شدیم.با هم از کوچه های تنگ و باریک «سرتپه»ی کرمانشاه بالا رفتیم و تا عاقبت وارد خانه ی پیرمرد شدیم...
وقتی داستان«سه خم خسروی»به پایان رسید، کلاس در سکوتی عمیق فرو رفته بود و اشک؛ گوشه ی چشم بسیاری از بچه ها نیش زده و سرازیر شده بود.
آقای الهامی، داستان را که به پایان برد، از زنگ تفریح خیلی گذشته بود و ما هیچ وقت سرمای کلاس را حس نکردیم و صدای زنگ تفریح را هم نشنیدیم.
جلسات بعد، ما را با دنیای داستان های«گل طلا وکلاش قرمز» و«ابر سیاه هزار چشم» و داستان های دیگر همراه کرد و درس جامعه شناسی آن سال ما با این داستان ها و آثار پر مفهوم همراه و لبریز بود.
***
الان آقای الهامی سال هاست که بازنشسته شده و از ایشان خبری ندارم؛ اما طعم خاطرات آن سال ها در کلاسی که پنجره اش رو به کوچه باغی باصفا باز می شد و داستان هایی بی نشان از نام نویسنده (استاد علی اشرف درویشیان)برای مان تعریف می کرد، هرگز از آلبوم خاطراتم دور و محو نخواهد شد.
این روز ها برای سلامت مدام و تن درستی آقای درویشیان دعا کنیم. او مرد بزرگ خاطرات و نوستالوژی های گرامی و ارش مند ماست.
به احترامش تمام قد بلند شویم و سر خم کنیم...ومن به یاد و احترام خاطرات سال های دور با آقای الهامی، کلاه از سر بر می دارم....
