خبرگزاری فارس- احسان هوشیارگر:در طی هشت سال گذشته شاهد مدیریتی با تفکر اصولگرایی در سینمای ایران بودیم. محمدرضا جعفری جلوه معاون سینمایی دولت نهم و جواد شمقدری رئیس سازمان سینمایی دولت دهم هر دو از خاستگاه اصولگرایی برای مدیریت بر سینمای ایران انتخاب شدند اما در عمل عملکردی کاملا متفاوت با یکدیگر داشتند. جعری جلوه مدیری فرهنگی بود که با کولهباری از تجارت مدیریتی برای مدیریت بر سینمای ایران انتخاب شد و جواد شمقدری فیلمساز منتقدی بود که همواره اظهار نظرهای تند و تیز او تا مدتها سوژه رسانهها بود.
در روزهای پایانی حضور جواد شمقدری در سازمان سینمایی در مصاحبهای عنوان کرد که ای کاش در چهار سال اول هم او مدیر سینما بود تا این چهار سال سوخت نمیشد. به همین جهت و بهانه تفاوت نگاه و نحوه نگاه مدیریتی از سوی دو مدیر اصولگرا نسبت به سینما به سراغ محمدرضا جعفری جلوه که در تمام چهار سال گذشته سکوت کرده بود رفتیم و وی برای اولین بار سکوتش چهارسالهاش را در گفتوگو با فارس شکست.
* عرصه مدیریت فرهنگی در حیطه هنر، عرصه هنربانی است
- شما مدیری بودید که از بدنة دولت اصولگرا آمدید و 4 سال در سینما مدیریت کردید. بعد از 4 سال، امتداد دولت اصولگرا را با مدیریتی متفاوت شاهد بودیم. شاخصههایی که شما در مدیریت سینما دنبال کردید در آن زمان چه بود؟ و چرا اینقدر شاهد تفاوت رویکرد در زمینه مدیریت فرهنگی بودیم؟
شما اشاره به خاستگاه اصولگرایی کردید، به نظر من اصولگرایی یعنی اتکاء و ابتناء به متن دین؛ و برگرفتن از مبانی در روشها و سیاق رفتاری، یعنی آنچه در اندیشه، پیشه، روش و عمل داریم متکی بر متن دین باشد، اینها همه از خاستگاه دینی؛ مبتنی بر همان جوهره فرهنگ ملی یا فرهنگ ایرانی و اسلامی، هم در ایده و هم در عمل. شاید به همین دلیل بود که در همان ابتدای راه، من به واسطه پارهای شائبهها یا سوء برداشت ها که ممکن بود از بعضی مواضع نسبت به چنین خاستگاه اصیل و شفافی صورت بگیرد سخن از اصولگرایی و آزاداندیشی توأمان کردم؛ نه به این معنا که در بطن و متن اصولگرایی یا ابتناء محض به دین و فرهنگ اصیل اسلامی و ایرانی، آزاداندیشی نیست و میبایست این را به جبران، به عنوان صفت اضافی به اصولگرایی افزود؛ بلکه در ذات اصولگرایی یا به تعبیری یکی از محکمات اصولگرایی، آزاداندیشی است، اما تاکید بر آزاداندیشی به این دلیل بود که کسانی از دین و منش دینی آمریت و حاکمیت یک طرفه را میفهمند و کسانی درک و تلقیشان متفاوت است از آن جهت که انسان را موجودی مختار، آزاد برای انتخاب و خلاق میدانند، برای او دایرهای از تصمیمگیری، انتخاب و رفتار متکی بر سعهء وجودی، سلایق، علایق و خلاقیت قائلند.
تاکید بر اصولگرایی و آزاداندیشی توامان، برای این بود که بگوئیم حرکت ما بر مبنای فرهنگ و هویت اسلامی ـ ایرانی، حرکتی است حتماً متکی بر فضای خلاق، فضای آزاد و انتخابگر برای هنرمندان. چرا که هنر حاصل خلاقیت و انتخاب فردی یک هنرمند است و از صافی وجود او باید بگذرد. این یک نحو تلقی و عمل بر اساس اصول گرائی است که همواره منجر به احترام متقابل و فرصت برای انتخاب و حرکت آزاد به سوی ارزشها می شود که این خود مهمترین ارزشهاست. یک نحو تلقی، رفتار و مدعای متقابل هم در برابر آن وجود دارد که شاید تفاوت این دو چهار سال در همین باشد.
- امروز هم همان رویکرد هشت سال قبل را به سینما دارید؟
روش من در تمام سالهایی که در عرصة مدیریتی فرهنگ، هنر و رسانه بوده ام همواره همین بوده است یعنی از سال 58، که به صدای جمهوری اسلامی وارد شدم و در اوان جوانی، مسئولیت هنرهای نمایشی رادیو را بر عهده گرفتم و همه سالهای بعد که مسئولیت و فعالیتم پیوسته با هنر، هنرمندان و اهالی فرهنگ بوده است. من تصور نمیکنم در همه این ایام قدمی فراتر یا فروتر برداشته باشم. با همین سیاق آغاز کردم در همة این سالهای سپری شده؛ و در آرزوی این بودم که در عرصة مدیریتهای موثرتر فرهنگی و هنری در کشور منجمله در عرصة هنرهای نمایشی و بخصوص سینما، فرصتی در اختیار اصولگرایی معتدل قرار بگیرد تا ثابت شود فضای آزاد و خلاق، و فضای پشتیبان و حمایتگر از چنین خاستگاهی برمیخیزد، همیشه در آرزوی این بودم و به تعبیری در ذهن من این مطلب وجود داشت که ای کاش روزی برسد که عهدهدار مدیریتهای تاثیرگذار هنرهای پیچیدهای همچون سینما، چنین نگاه اصیلی باشد. تا هم به لحاظ اصالت در نگاه مبتنی بر ریشههای دینی، ملی و فرهنگی هویتی طرحی را به صحنه بکشاند و در دستور کار قرار دهد و هم در روش و منش اخلاقی، صمیمانه و مبتنی بر عطوفت، مدارا و مروت عمل کند، همپا و همراه، یا به تعبیری بر اساس جذب حداکثری و دفع حداقلی. بر این باور بودم که چنین اتفاقی در اندیشه و روش میتواند گشایش بزرگی در عرصه فرهنگی و هنری معاصر فراهم کند، همچون دوران تمدن طلائی ایرانی و اسلامی که هر آنچه پدیده آمده و توفیقات عظیمی را رقم زده، ماحصل چنین تقارنی بوده است.
* فرهنگ؛ عرصه کلاس انشاء است و نه املاء
- بنابراین شما با برخورد آمرانه و تند با عرصة فرهنگ موافق نبودید. بواقع آیا مدیریت فرهنگی مجالی برای برخورد این چنینی است یا نه باید با همان مدارا و تحمل با سینما برخورد کرد؟
شاید شما این را ملاحظه کرده باشید در مدتی که بنده در خدمت عزیزان بودم همواره تعاریف خاصی را از مدیریت فرهنگی ارائه میدادم، که شاید ذوقی باشد. یکی از مهمترین آنها این بود که عرصة فرهنگ و هنر اگر عرصه تعلیم و تعلم است و هنرمند از جایی میآموزد و آموختههای خود را در قاب هنر برای آموزشی فراگیر به جامعه عرضه میکند، عرصة آموزش است، پس حال که چنین است، عرصة فرهنگ و هنر، حیطهء کلاس املاء نیست، حیطه کلاس انشاءست.
یعنی آموزگاری که به هنرمند فرصت تجربه اندوزی میدهد، رفتارش چون رفتار معلم کلاس انشاءست، نه کسی که دیکته میگوید، یکطرفه و آمرانه هر آنچه که خود می پندارد بی هیچ فرصتی برای طرف مقابل. سیاستزدگان در عرصة فرهنگ و هنر عمدتاً رفتاری اینگونه دارند، من از سیاستزده سخن میگویم نه از کسانی که سیاست را به درستی در دستور کار خود دارند. سیاستزدگی با شعارزدگی و گروه گرائی مترادف است و با نگاه بسته، حزبی و جناحی قرین میشود.
حال آنکه عرصه فرهنگ و هنر، عرصه تعلیم و تربیت اسلامی است و عرصة تندرفتاری نیست. عرصة تجلی عظمت های وجودی انسانی است براساس سعة وجودی خویش و قابلیتها و تواناییهای خود و همة آن نعمت هائی که خداوند در اختیار آحاد بشری قرار داده که به تعداد نفوس متکثر و متنوع است و به هیچوجه تکراری نیست. خداوند هیچ مخلوقی را شبیه دیگری نیافریده است. هیچ اثر انگشتی در میلیاردها انسان مشابه همدیگر نیست؛ هیچ مردمک چشمی و نشانههای اختصاصی دیگری از چنین تشابهی برخوردار نیست، چه رسد به جنبه های ذهنی، فکری و خیالی و خلاقه انسان ها. به همین دلیل نتایج و آثار و محصولات فرهنگی و هنری کپی یکدیگر نیستند و نمیبایست باشند.
* باید از مدیریت فرهنگی تعریفی مترادف و مشابه با باغبانی داشت
پس تفاوت است بین نتیجه کلاس انشاء و کلاس املاء. کسانی از مدیریت فرهنگی اداره کلاس املاء را میفهمند و کسانی کاملاً برداشتی لطیفتر، ظریفتر و گرهگشاتر دارند به همین دلیل باید از مدیریت فرهنگی تعریفی مترادف و مشابه با باغبانی داشت و یا از آن به عنوان هنربانی یاد کرد. رفتار یک باغبان با اهالی باغ به جز رفتاری که با علفهای هرز یا انگلها و گیاهان مزاحم و آلوده کننده دارد، رفتاری است کاملاً پرورنده و فرصتدهنده و اگر هرسی در میان باشد نه برای بریدن شاخ و برگهای اصلی و محدود کردن خلاقیتها و جریان و سیران رشد؛ بلکه برای بالیدن بیشتر آنهاست. به هر حال تفاوتی است میان تعلیم و تربیت با نگاه دینی لبریز از آزاداندیشی، عشق و فرصت دادنها برای خلاقیت و نمو استعدادها و نگاهی که معتقد است هنرمند خوب تکرار کلیشه های ذهنی اوست. به هر حال اینگونه است که میتوانیم تفاوت دو رفتار و یا شاید دو دوره را دریابیم.
جالب است که کسانی که در دوره 4 ساله 84 تا 88 از ما آمریت بیشتر، برخورد تندتر و روش های سیاست زده سلبی و بازدارندهتر و یا به تعبیری ممیزی و فقط ممیزی را میخواستند و اصلا فهمشان و منظورشان از مدیریت فرهنگی ممیزی بود و نه بیشتر و نه چیزی جز آن، در صحنة عمل ناگهان به صورتی کاملاً متضاد و متناقض کوشیدند متظاهرانه رفتاری دیگر داشته باشند، اما آن نگاه ممیزانه و آن مبنای رفتاری برخاسته از چنان نگاه سیاست زده تنگی حتی در چنین صحنه آرائی های خوش آب و رنگی، خودش را بروز می دهد که داد و نتیجه عمل آن را امروز مشاهده میکنیم که تا چه اندازه مدعیان رفع حصر از بعضی آثار هنری، چنین خود دچار حصر در نگاه قاطبة هنرمندان یا اکثریت اهالی صحنه شده اند.
* استفاده از ادبیات و واژگان متفاوت لفاظانه نبود و نیست
- در دورانی که شما معاون سینمایی بودید بارها خدمت شما رسیدیم در محافل مختلف با هم صحبت کردیم اما یک خصوصیت بارزی که شما دنبال میکردید، استفاده از واژگان است، شما واژگان متفاوتی برای تبیین عرصة مدیریتی خودتان استفاده میکنید. نظیر شبکه ملی، سینمای ملی، سینمای شرقی، دینی و ایرانی، سینمای هویت، سینمای واقعیت، سینمای امید، شما در این مصاحبه از هنربانی و باغبانی هنر استفاده کردید چقدر این موضوع هنربانی و باغبانی هنر در آن عرصة مدیریتی فرهنگی ما، متجلی است؟ بعد از آن سالها که گذشته همچنان این عرصه برای این نوع نگاه فراهم هست؟ و میتوانیم در شرایط فعلی سینما انتظار داشته باشیم؟ یا اینکه تکثر دیدگاه در سینما نسبت به دوره 84 تا 88 بسیار بیشتر شده است و گروهی از هنر برای هنر و گروهی دیگر از هنر متعهد نام میبرند. چگونه میتوانیم بین این دو واژه تعادلی از لحاظ مدیریت فرهنگی قائل شد؟
اولاً باید مبحث روشن شود و آن اینکه استفاده از چنین واژهها و یا به تعبیری سخن گفتن در چنین دستگاه واژگانی، لفاظی نیست، ممکن است انسان لفاظانه با ادبیاتی خاص حرف بزند ولی در عمل راه دیگر را در پیش گیرد یا از آن عمقی که میبایست برخوردار نباشد یا کاملاً مغایر عمل کند. در حالیکه سخن ما لفاظانه نیست بلکه اعتقادی است که باید به اخلاق و رفتار تبدیل شود و در همه سکنات و وجوه رفتاری ما متجلی باشد. چه در رفتاری که با خود میکنیم و رفتاری که با پیرامون خود داریم و با همة اهالی صحنه و... آن اعتقاد، باید دستهبندی ما را شامل باشد و برنامههای ما را و نیز پاسخهای ما را به طرف مقابل، در برگیرد. در نگاه نمیتوان کسی بود و در رفتار و عکسالعمل کسی دیگر. اگر قرار است انسان واحدی باشیم، عبد آن خدای واحد، انسانی برخاسته از یک فرهنگ و هویت اصیل و متعالی، طبیعتاً باید در قول و عمل یکسان باشیم.
لذا لفاظی نیست و نبود بلکه نیاز زمانه بود و معتقدم همچنان هست. اتفاقاً سینمای ملی نقطة اشتراک و اتصال طیف وسیعی از فعالان این عرصه با گرایشها و سلیقههای متفاوت و حتی متضاد است. من گمان نمیکنم کسی از اهالی این صحنه، یعنی اهالی سینما، در طرفین این سلایقی که مورد اشاره است، یا حتی در این جبههبندیهایی که گاه تعین پیدا میکند و سریعاً به صفبندیهای اجتماعی مبدل میشود، از تعلق به خاستگاه اصیل فرهنگی، هویتی، تاریخی و جغرافیایی این سرزمین خود را بری بداند. وقتی سخن از سینمای ملی به میان میآید یعنی سینمایی از این مردمان و برای این مردمان. سینمایی از منظر یک سینماگر ایرانیِ مسلمانِ مشرقزمینی برای لایه های مختلفی از مخاطبان در لایة اول و در سطح ملی مخاطبان ملی یعنی همین مردمان و در سطح دوم یعنی مخاطبان منطقهای یا حوزة تمدنی و آئینی و در سطح سوم مخاطبان جهانی. نگاهی دارای مبنا و چارچوب و مختصات، نگاه یک ایرانی به خود، جامعه، تاریخ و جهان، نگاهی که با مختصات تاریخی و جغرافیایی خودی تعریف میشود.
من زمانی میدیدم کسانی میکوشند تعبیری سطحی از سینمای ملی یا سینمای ایرانی ارائه دهند و خود را راحتکنند و آن اینکه سینمای ایرانی یعنی تولید هر سینماگری که محل تولدش ایران است و یا دارای شناسنامة ایرانی است در حالیکه پرواضح است که می توان کسی را داشت که در این سرزمین به دنیا آمده باشد ولی قاب نگاه و چارچوب نظر او کاملاً آمیخته باشد با تفکرات غربی و هنجارهای نامتجانس آن دیار و نحوه پاسخ هایش نیز به رخدادها، شرقی، دینی و ایرانی نباشد یعنی با مرام فتوت و فرهنگ پهلوانی بیگانه باشد و نسخه ای غیر اصیل برای دردهای بومی تجویز کند.
- پیرو همان بحث هنر برای هنر که کاملاً متفاوت است با آن چیزی که سینمای اصیل ما دنبال میکند ...
بله. به هر حال این نمیتواند فقط تاییدکننده و به تعبیری بیانکننده مختصات اثر ملی از یک سینماگر ملی باشد. یک سینماگر ملی یعنی سینماگری که زاویه دیدش و چارچوب و افق نگاهش و مهمتر از همه امید و چشماندازش برای انسان و برای فردا مبتنی است بر مختصات تاریخی و جغرافیایی مأنوس خود. یعنی پا در این سرزمین داشته باشد و ریشههای فکری و فرهنگی، هویتی او برگرفته باشد از دیانت و فرهنگ و هویت ملی. از شرق به جهان بنگرد نه از غرب، همچون اکثر مستشرقین که اینگونه نگاه کردند و به همین دلیل شرق را تحقیر کردند و صرفاً خاستگاهی برای قیل و قال و مباحث ذوقی دیدند نه ایده ها، افکار و اعمال تمدن ساز. کمتر مستشرقی است که عظمتهای شرق را به تمامه اعتراف کرده باشد.
پس نمیتوان در غرب زیست و برای شرق نسخه پیچید. زیست به معنی زیست فکری و فرهنگی و نه زیستن به معنای صرفاً زیست انسانی. نمیتوان از غرب رویید و نسخة شرقی برای مشرقزمینییان و برای دردها و رنجهای انسان دردمند شرقی ارائه داد. سینمای ملی یعنی سینمای دارای شناسنامه، دارای مختصات، دارای چارچوب، دارای نحوة نگاه به انسان و جهان، به حوادث و رخدادها و عالم، نگاهی که غیب و شهود را توامان باور دارد، نگاهی باورمند به غیب و نگاهی باورمند به آسمان. نگاهی که در آن انسان، موجودی است متصل، نه منفصل، موجود متصل، موجودی است پیوسته به خالق خود، موجودی است خدا محور.
انسانشناسی چنین انسانی، چنین فردی و چنین هنرمندی بر مدار و محور انسان متصل است، انسانی که خودآمده نیست، خدا آمده است، خدا در حیات این انسان نقش محوری و کلیدی دارد، انسان باورمند به غیب و آسمان. در حالی که نگاهی که انسان را موجود منفصل و رها میداند، تفکرات اومانیستی است که چنین تعریفی از انسان دارد، تفکری که فاصله پیدا میکند با چنین نگاهی. پس نمیتوان اومانیست بود و نگاه ملی داشت، یعنی نگاه شرقی، دینی و ایرانی. نمیتوان بر آموزههای علوم انسانی غرب مدرن یا مبتنی بر نگرههای انسانشناسی ارائه شده در غرب به انسان، جامعه و تاریخ و جهان نگریست و به راحتی سخن از امضای ملی پای اثر ملی به صحنه آورد و سینماگر ملی را تعریف و توصیف کرد. سینمای ملی متعلق به کسانی است که از این خاستگاه اصیل برخاستهاند. اینها میتوانند سلایق متفاوت داشته باشند و میتوانند دستخوش دستهبندیها و حتی جمعیتهای متفاوتی شده باشد اما در این خاستگاه، مشترک هستند. لذا به صحنه آوردن مفهوم سینمای ملی فراهم کردن چتر مشترک بود برای گرد آوردن حداکثری همة اهالی، همة کسانی که در ایرانی بودن، در موحد بودن، در مسلمانی و در مشرقزمینی بودن بر خود میبالند و این را شناسنامة افتخار آمیزی برای خود میدانند.
بنده گمان نمیکنم از این دایره، چندان نفرات زیادی بیرون بمانند. این مختصات، قاطبة هنرمندان این سرزمین را دربرمیگیرد. البته بدان شرط که حتی این الفاظ و این ادبیات را ما ظریف و لطیف و مشفقانه به کار ببریم. نه زمخت و برای قیچی کردن.
* مدیران فرهنگی باید مانند سنگ زیرین آسیاب باشند
لذا واژگانی مثل سینمای ملی یا مفهومی مثل هنربانی، فهم هنربانی از مدیریت فرهنگی، اموری نیست متعلق به یک دورة خاص که امروز مطرح نباشد. امروز هم وظیفة یک مدیر فرهنگی، کاریست از جنس باغبانی، کاریست از جنس سنگ زیرین آسیاب بودن. من این را بارها به کار برده ام، مدیران فرهنگی باید چیزی باشد همچون سنگهای زیرین آسیاب، پنهان، سختکوش، پایدار و موثر و کارسازی کنند و اجازه دهند تجلی برای سنگهای رویین باشد که همانا هنرمندان هستند. این امری نیست که متعلق به یک دورة خاص باشد. در عمق قرون نیز این عرصه همین گونه مدیریت میشده و میبایست مدیریت شده باشد، امروز و فردا هم تفاوتی نمیکند. امروز هم باید صبورانه، دلسوزانه و مشوقانه هنربانی کرد. مچگیرانه نباید در صحنه بود و نگاههای تنگِ سیاستزده و جناحی داشت، با منش و روش اخلاقی و مرام پهلوانی می بایست در صحنه بود. رنج را ابتدا برای خود و بعد برای دیگران خواست، نفع را ابتداً برای دیگران و بعد احتمالاً برای خود مد نظر قرار داد. اینها چیزهایی است که زمانبردار نیست در حالی که میبینیم کسانی هستند اول دوستان خود را در صف نخستین منافع قرار میدهند و بعد دیگران را.
*به شمقدری گفتم خوشنود باشید که زین پس شما منتقدی بی انصاف و معارضی داخلی ندارید
ـ خیلی از ارجاعات ما برمیگردد به همان گفتگوهایی که در آخرین روز حضورتان در معاونت سینمایی در ساختمان سازمان سینمایی با هم داشتیم. آخرین سوالی که از شما پرسیدیم این بود که بیشترین مشکل و اذیتهایی انجام شده از کدام ناحیه بود؟ که شما پاسخ دادید از ناحیه کسانی که فکر میکردیم پشتیبان ما هستند. اخیرا هم مصاحبهای از آقای شمقدری منتشر شد که تعبیر عجیبی داشتند و گفتند: «ای کاش از دوره اول خود ما بودیم که آن چهارسال هم سوخت نمی شد» این صحبتی که شما کردید درباره هنربانی و باغبانی عرصه هنر و سینما، میخواهم بدانم توصیهای که شما آن زمان در مواجه با سینماگران به ایشان کردید چه بود؟ همین نکاتی را که در خصوص ویژگیهای مدیریت فرهنگی بیان کردید توصیه شد یا مسالهای فراتر از این موارد ؟
تنها نکتهای که به ایشان گفتم این بود که خوشنود باشید که زین پس شما منتقدی بی انصاف و معارضی داخلی ندارید. سه سال و اندی رویه و رفتار ما درمدیریت سینمای کشور از نظر این آقایان به دلیل همان منشهای اخلاقی و اصولی مبتنی بر محبت و رِفق و اقداماتی که از جنس هنربانی بود، متهم به خروج از چارچوب و ترک ممیزی می شد. در 6 ماهه آخر حضرات چهرهای مقابل و کاملاً ممیزانه و سخت گیر از ما و رفتار مدیریتی آنروز عرصة سینما ارائه دادند، لذا این یک اغتشاش رفتاری و یا به تعبیری یک رفتار غیراخلاقی بود. من فراموشم نشده و نخواهد شد که در کجا و در کدام مصادیق این عزیزان و دوستان معترض و معارض ما بودند. هر جا ما مبتنی بر محبت، گذشت و سیاست جذب حداکثری و دفع حداقلی، بر اهالی سهل میگرفتیم یا معتقد به مدیریت نرم در عرصة فرهنگ و هنر بودیم، و گریزان از رفتارهای مچگیرانه و صرفاً عیب جویانه، از سوی آقایان متهم به خروج از چارچوب میشدیم.
* در مدیریت سینما معتقد به اقناع بودیم و نه ابلاغ
البته این اواخر کوشیدند با بعضی از هیاهوها و سروصداها و به تعبیری تلاش برای رفع توقیف بعضی آثاری که اتفاقاً دلایل توقیف آن آثار هم عمدتاً ریشه در همان نگاه داشت و نه در روش و منش ما، خود از چارچوب ها خارج شوند و شاکلة دیگری از خود بروز دهند؛ ای کاش منازعه بر سر ارزشها بود که البته چنین منازعه ای در روش کاملاً اخلاقی است نه با روی آوردن به هر وسیله و شیوه ای مخرب و محرک و طرح مسائل ضد و نقیض. به واقع اعتراض به مدیریت وقت سینمای (از 84 تا 88)، به خاطر اعتقاد به مدیریت نرم و اعمال چنین مدیریتی در عرصة فرهنگ و هنر بود به خاطر اعتقاد به ضرورت مدارا و محبت و همکاری و همدلی و تلاش برای تاثیرگذاری بر اهالی صحنه مبتنی بر اقناع، چرا که فرق است بین ابلاغ و اقناع. این هم باز یکی از تفاوتهای مدیریتی را در عرصة فرهنگی بیان میکند. اینکه باورمان باشد که مخاطب خود را اقناع کنیم و یا صرفاً یک طرفه به او ابلاغ کنیم. ما معتقد به اقناع بودیم.
اینها مورد اعتراض عزیزان بود و به همین دلیل بارها متهم به اصول گریزی شدیم! نه یک بار بلکه بارها. یک کلیشه مورداستفاده بود برای از صحنه به در کردن نگاه اصول گرایانه و متینی که معتقد بود باید مبتنی بر محبت رفتار کرد و اصلاً روش دینی یعنی این، هل الدّین الّاالحب؟
در یک مقطعی هیات مدیره انجمن منتقدان در مراسمی از تعدادی از آثار برگزیده تقدیر میکرد، آنها به گمان خود بر آن بودند که از چند مدیر موثر در عرصة فرهنگ و هنر کشور نیز تقدیر کنند. منجمله یکی از آنها بنده بودم. دیگری جناب آقای دکتر قالیباف، و سومین شخص ریاست سازمان صدا و سیما. آن عزیزان به این گمان بودند که این سه فرد تاثیرات موثری در عرصه هنرهای سمعی و بصری کشور به ویژه سینما دارند و از نظر آنها شایسته تقدیر هستند. من استنکاف زیادی داشتم اما چارهای جز تسلیم نبود، در آن محفل، ریاست محترم مجلس شورای اسلامی آقای دکتر لاریجانی جوایز را اهدا میکردند. و من هم مورد توجه و تقدیر انجمن منتقدان کشور قرار گرفتم. شاید برای شما جالب باشد رفتار واکنشیِ مدعیانی که بعدها خود متولی امر شدند. از سوی آقایان عنوان شد که منتقدان و نویسندگان سینمای ایران ذاتاً لیبرال و غرب زده هستند، طبیعی است چنین افراد غربزدهای از پشتیبانان خود تقدیر کنند!
شما رجوع کنید و ورق بزنید، اخبار و ایام را کاملاً این در دل روزگار نهفته است به کرات. البته من خیلی مایل نیستم اسم برده شود و یا روی افراد تاکید کنم، بلکه دارم در مورد منش و روش صحبت میکنم از شیوة رفتاری یک معلم و طبیب و شیوة رفتاری یک منتقد که می بایست مطابق رویه های اسلام ناب باشد، نه رفتار مچگیرانه و عیب جویانه. اتفاقاً یک انسان مسلمان موظف است به جای عیبها، حسنها را ببیند. میگویند یک معلم دلسوز متدین میتواند با دیدن یک حسن علیرغم عیب های بسیار دانشپذیر خود، او را از ورطة انحطاط نجات دهد و در نقطة مقابل یک مدعی تعلیم و تربیت با مچگیری از یک عیب، انسان برخوردار از حسن های بیشمار را به ورطة نابودی بکشاند. تعلیم و تربیت اسلامی میگوید حسنبینی. اساس معرفتی هنر دینی اِستحسان است.
* سنگینترین دوران معاونت سینمای کشور چهار سالی بود که بر ما گذشت...
-چه فرقی بین اصولگرایی که مدنظر شما بود با اصلاح طلبی پیشینیان و اصول گرائی دولت دهم وجود دارد، تحلیل خودتان را عنوان کنید؟ شما مدیر اصولگرایی بودید که شعار میانهروی داشتید. این تفاوت دیدگاه بین اصولگرای معتدل و اصولگرای اقتدارگرا که بعد از شما به صحنه آمد که اتفاقاً سینماگر هم بود چقدر در سینمای ایران توانست موفق باشد؟
شاید هم در مبنا و هم در روش این دو دوره متفاوت بوده است. اولاً قضاوت درباره توفیق هنرمندان در عرصة مدیریت فرهنگی را من واگذار میکنم به وزیر پیشین فرهنگ و ارشاد اسلامی (جناب آقای دکتر محمد حسینی) که پس از یک دورة چهار ساله علیرغم 4 سال بیانی دیگر، در نقطة پایانی قضاوت متفاوتی داشتند و اشاره کردند که یکی از اشتباهات ما انتخاب برای مدیریت سینما، از میان سینماگران بود و اصلا برای این عرصه میبایست مدیرانی فرهنگی را که خود لزوماً دستی بر تولید اثر هنری ندارند به کار گمارد، نه کسانی که ذینفع هستند و یا کسانی که به لحاظ عاطفی و احساسی و دستهبندی در یکی از گروهها و جناحبندیها قرار میگیرند و لذا رفتارشان عمدتاً مبتنی به نگاه بر جناح خود و عواطف و احساسات پیرامونی خود خواهد بود و بس. در حالی که یک نگاه جامع و فراگیر و در برگیرنده همه اهالی صحنه لازمه این میدان عمل است.
ـ سینما اجازه تحقق چنین رویایی را به شما داد؟
من به حداکثر مقدور با همه موانعی که در پیرامون ما وجود داشت کوشیدم. شاید یکی از سنگینترین دوران معاونت سینمای کشور چهار سالی بود که بر ما گذشت. از دور و نزدیک مقابله، مانع تراشی و تعارض حتی از درون دولت مطرح بود اجازه وحدت در مدیریت داده نمی شد ما نماینده دولت در سینما بودیم، اما دیگران به نام دولت به خود اجازه هر دخل و تصرف و اعلام نظر و سیاستی را می دادند. نقد و تحریف و تخریب بسیار بود. پارهای از اهالی صحنه هم از پشت پرده و از رنجهای ما بیخبر بودند.
شما ببینید در همان، قصة مربوط به فیلم «درباره الی»، ادبیاتی که مشاور هنری وقت رئیسجمهور در متن نامهای که به رئیسجمهور وقت نوشته است، کاملا ادبیاتی مبتنی بر تحریف، و تخریب است. در آن نامه ایشان مینویسد:«در زیرمجموعه معاونت سینمایی، (یعنی زیرمجموعه بنده و همکاران ما) گروهی با توقیف فیلمها میکوشند دولت نهم را بدنام کنند و شاهد مثال، این فیلم». که البته رئیسجمهور محترم دستور بررسی و برداشتن موانع به وزیر محترم وقت آقای صفارهرندی دادند و ایشان هم بنده را موظف به اقدام کردند؛ حال آنکه قصه توقیف آن فیلم به هیچ روی به ما مربوط نبود و من از مدتها قبل درصدد کاستن موانع فرا راه این فیلم بودم و با عزیزانی که در عرصههای مهم و موثر سیاسی امنیتی کشور فعال بودند، در تب و تاب این اقدام و نگران از بازماندن این فیلم برای عرضه به جشنوارة داخلی فجر و جشنوارة بین المللی برلین که این فیلم را انتخاب کرده بود، مشاور محترم که قضاوت خود را در آن نامه مکتوب کرده و به زعم خودش به تاریخ سپرده، کوشیده بود تا ما را متهم کند که آگاهانه با توقیف فیلمها درصد بدنام کردن دولت نهم هستیم ! و این یک اقدام ناجوانمردانه است در حالی که خاستگاه برخوردهای سلبی و ممیزیهای نابجا در قبال آثار هنری و منجمله آثار سینمایی کشور موضوع پنهانی نیست و روشن است که موضع کدام یک از مدعیان صحنه است.
من شاید عرض کرده باشم که پارهای از همفکران این عزیزان مستمراً ما را به ممیزی بیشتر و برخورد تندتر با جماعت ترغیب میکردند و یا اعتدال در اعمال ممیزی را از نظر خود مردود میدانستند، در حالی که رفتار بیرونی حضرات این اواخر کاملاً متضاد این بود! این یک تحریف و تخریب بود آن نامه و آن مدعا جای پیگرد و پیگیری قانونی داشت که البته بنده آن را به تاریخ سپردم.
این یک نمونه رفتاری از اصولگرائی واقعی است. اصولگرای واقعی کسی است که دین را به قدرت نمیفروشد و اخلاق و منش و روش را قربانی رسیدن به مناصب نمیکند و اتفاقاً مناصب را میگذارد تا مرام خود را نگه دارد. شاید در همان اواخر شما خود انعکاسدهندة این خبر بودید که خبرنگارتان از من پرسید که بالاخره میمانید یا میروید؟ و گفتم در شبهای قدر از خدا خواستم دیگر معاون سینمایی نباشم. چرا؟ به خاطر اینکه بر این اعتقاد بودم که برای حفظ قدرت نباید به هر بهایی و هر رویهای تن داد و هر کسی را تخریب کرد و سوزاند.
اجازه بدهید من درباره اظهارنظری که اخیراً صورت گرفته است که ای کاش این عرصه از سال 84 در اختیار ما بود تا آن دوره سوخت نمیشد، بگویم این یک اعتراف شبه صادقانه است، حضرات با رفتارشان همه چیز را سوزاندند.
به نظر بنده یک فرصت تاریخی از کف جریانات اصیل دینی و اصولگرای کشور برای اثبات کارآمدی مدیریت فرهنگی اصولگرا از کف رفت. آن دوره، دورهای بود که میتوانست موفقیت را کاملا علنی کند و توفقیات بسیاری را علیرغم تهدیدات و فشارها و آسیبهایی که واقعا مهیب و توانفرسا بود حاصل نماید که علیرغم آن موانع بسیار توفقیات کمی نیز حاصل نشد. اما طبیعی است وقتی از همه سوی تیر فتنه میبارد و از همه سو تخریب صورت میگیرد خودی و غیرخودی میزند، طبیعی است که میزان توفیق کاهش پیدا میکند و یا پنهان میماند. دستاوردهای دولت نهم در عرصة سینمایی عمدتاً پنهان ماند و انکار شد و کمتر مورد اشاره قرار گرفت.
در عرصههای مختلف سختافزاری و نرمافزرای توفیقاتی که در آن دوره حاصل شد کم نبود، فراوان بود. در سه شعار و سه کلان برنامه مبتنی بر این سه شعار «فیلم خوب، سالن خوب و اکران خوب» ما توفقیات بسیاری را حاصل کردیم. هم تحولات فرهنگی و هم تحولات اقتصادی و هم تحولات اجتماعی رخ داد. بازگشت مخاطب به سینمای ایران ماحصل این توفیقات بود. پس از یک دوره سقوط و ریزش مخاطبین از سالانه قریب 60 میلیون به 10 میلیون، دوباره سینما در طی یک دوران 4 ساله با همان تدابیر و روشها و اقدامات؛ توانست تا 17، 5/17و 18 میلیون مخاطب را تجربه کند. تفاوت بین سال 84 و 88. درآمد حاصل از اکران از ده میلیارد تومان در سال که به پایینترین حد خود رسیده بود تا 40 میلیارد تومان در سال 88 افزایش یافت. شبکة نمایش خانگی که از کف رفته بود، و این بر کسی پوشیده نیست و از مقایسه رایت ویدیویی آثار سینمایی در سال 84 با سال 88 میتوان آنرا دریافت و به میزان امنیت پدید آمده در این فضا پی برد. از 5، 10 تا 15 میلیون تومان در سال 84 به چند صد میلیون تومان افزایش پیدا کرد. در سال 84 شرایط در شبکه نمایش خانگی بگونه ای بود که هر اثری حداکثر در ده هزار نسخه توزیع میشد! و به محض توزیع تا صد هزار نسخه تکثیر غیرمجاز صورت می گرفت بی آنکه درآمدش به جیب سینماگر رود. بعضی از آثار از روی پردة سینما به سرقت می رفت و وارد سیستم توزیع میشد! سیستم توزیع فاسد و از دست رفته و دچار پریشانی و جریان غیرمجاز مسلط شده بود و مدیریتی که دستان خود را براساس واقعیات بالا برده بود و احساس میکرد هیچگونه توانایی برای مقابله ندارد. با رفتارهایی که ما داشتیم، مدیریتی که اعمال شد و برنامهریزی که صورت گرفت، ستاد بسیار جدی مبارزه با تکثیر و توزیع غیرمجاز متشکل از ما، بعضی از صنوف سینمائی و پلیس امنیت کشور در یک ارتباط تنگاتنگ، این وضعیت را که اشاره کردم و آن سطح رایت ویدیویی از حداکثر 15میلیونی را تا اوج معادل 1 میلیارد تومان ارتقا داد. این امنیت پدید آمده در شبکة نمایش خانگی به عنوان یک موفقیت بزرگ بود.
آن توفیق در بازسازی قریب پنجاه درصد سالن های سینمای کشور، در طی سه سال گواه دیگری است در حالی که در تمام دوران سپری شده قبل از ما تعداد سالنهای بازیسازی شده کشور به ده عدد نمیرسید. در آن سه سال 120 سالن سینما در سراسر کشور با یک تلاش جدی و سرمایهگذاری وسیع و بی دریغ با همه محدودیتهای مالی مورد بازسازی قرار گرفت و 70 سالن به سینماهای کشور اضافه شد، یعنی تعداد سالنهای سینما در کشور از 250 سالن در سال 84 به 320 سالن در 88 رسید. این یعنی در شعار و برنامة سالن خوب هم توفیق قابل توجهی حاصل شد.
در تحول فرهنگی در آن دوران ما با پدیدة فیلمهای فرهنگی تجاری روبرو شدیم. در حالی که پیش از آن پدیدة غالب فیلمهای صرفاً تجاری بود که عمدتاً دچار ابتذال در مضامین بودند. نمیگویم در دوران ما هیچ اثری دچار آسیب نبود نمیگویم ما به یک سینمای پاک رسیده بودیم، اینها رویاهایی است که در چند صباحی کوتاه دستنیافتنی است. دست یافتن به سینمای پاک زمان میخواست و لازمه اش موانع کم و فرصتهای بسیار، یاران همراه و پشتیبانان بی شمار است که شاید ما هیچ یک از اینها را نداشتیم اما به هر حال در عرصه تولید و تحولات فرهنگی هم سینما تجربههای قابل اعتنایی را پشت سرگذاشت.
فقط در جشنواره سال 85 یا بیستوپنجمین جشنواره فیلم فجر، 7 فیلم دفاع مقدس از طیف بسیار متفاوت فیلمسازان کشور حضور داشت. فقط یک و نیم سال از حضور ما در سینمای کشور گذشته بود، 8 فیلم سینمایی قابل اعتنا در این حیطه که یکی از آنها اکران شد، فیلم مرحوم رسول ملاقلیپور، «میم مثل مادر»، که به خواست و اصرار خودش قبل از جشنواره اکران کردیم و هفت فیلمی که در جشنواره حضور داشت این گواه تحولات فرهنگی بزرگ بود که آغاز شده بود. بهترین اثر آن جشنواره نیز فیلم «روز سوم» بود که شاید یکی از بهترینهای سینمای دفاع مقدس ماست.
نکتة جالب اینکه با همین تحولات کاملاً مشهود فرهنگی، مدعیان رقیب برخورد تخریبی داشتند. همین عزیزان در مواضع رسمی که بارها از رسانهها منعکس شد اعلام کردند این تعداد فیلم دفاع مقدس هیچ ربطی به سیاستهای مدیریتی ندارد. اینها محصول مدیریت اعمال شده نیست خودبخود رخ داده است حضرات همواره میکوشیدند رابطة مدیریت وقت را با محصولات ارزشی سینمایی منقطع نشان دهند و یا تاثیر این مدیریت را بر تولید آثار ارزشی منکر شوند. واقعاً خندهدار است و به لطیفهای بیشتر شبیه که اینگونه گفته شد این 7 اثر دفاع مقدسی هیچ ربطی به سیاستهای مدیریتی سینما (یعنی بنده) ندارد اینها خودبخود رخ داده است.
تحولات فرهنگی در سینما علیرغم این موانع قابل مشاهده بود. تجربههایی که در آثار بزرگ اتفاق افتاد، فیلم «ملکسلیمان»، فیلم «روز رستاخیز» که بسیار علاقمند بودم که مدیریت سینما کشور میتوانست نقشی که میبایست در این فیلم ایفا کند، اما به دلیل سوءتدبیر و سوءروش همین عزیزان این حسن اتفاق رخ نداد و این اثر توسط بخش خصوصی و تهیهکننده و سرمایهگذار خصوصی نهایتاً تولید شد و شاید امسال شاهد آن در جشنواره آینده باشیم. و فیلم «راه آبی ابریشم» اینها آثاری بود که در همین دوران اخیر آقایان نسبت به آنها تفاخرهایی و اعترافاتی در باب کیفیت آنها داشتهاند و کوشیدهاند این آثار را حتی در طیف محصولات دوران خود قلمداد کنند که این مهم نیست که چه کسی آن را در ریز عملیات و اعمال خود بنویسد مهم این است که چنین اتفاقاتی افتاد و اینها برخاسته از اعمال مدبرانه سه کلان برنامه «فیلم خوب، اکران خوب و سالن خوب» بود که اکنون هم این سه در سینمای کشور محور است و یک مدیر دلسوز امروز این سه ضلع را باید همزمان ببیند یعنی فیلم، مخاطب و سالن.
ادامه دارد...