گروه استانها-آوات یوسفی: حلبچه شهر هزاران مظلوم به خاک خفته، حلبچه هیروشیمای تازه من، تو پر رازترین آرامستان جهانی، سکوت را بس کن رازهای زندگی مردمانت را باز گو کن، با من بگو؛ با من بگو از مادری که برای نجات جان کودک در خواب خفتهاش چگونه گهواره را بر پشت بست و به سوی قله بالامبو میدوید؟!
با من بگو از پدری که برای نجات فرزندش چگونه او را در آغوش کشید اما به سجده مرگ فرو رفت؟! با من بگو از آخرین خرخر کودکانت در پی جان دادنهایشان؟! با من بگو از نگاه معصومانه فرزندانی که به شکوه بیرمق افتاده پدر خیره شدهاند و هنوز در انتظار آن شکوه او را رها نکردهاند؟! با من بگو از آخرین بازی کودکانات در کوچههایت که با آخرین بازی گل کوچکشان، در گوشه و کنار کوچهها افتادند و از کف دهانشان گل لاله روئید؟!
با من بگو از غرور شکسته برادری که نتوانست خواهرش را نجات دهد و در مقابل چشم هم آرام آرام سست شدند و جان دادند؟ با من بگو از مادرانی که دیگر رمق دویدن در تنشان نمانده چگونه کودکانشان را محکم بر سینه میفشردند تا شاید اگر جان خود را از دست میدهند جان شیرین دلبندشان زنده بماند؟!با من بگو از خواهری که در نبود مادر، چگونه برادر کوچکش را در آغوشش خواباند تا آرام بمیرد و زجر درد جان کندن برادر شیرخوارش را نبیند؟! با من بگو از پدری که وقتی ناتوانی خود را در نجات جان جگر گوشههایش دید چگونه آرام کودکانش را بر روی زانوانش نشاند تا در کنارهم، و در آغوش هم آرام بگیرند؟!
با من بگو از مردههایت که هرگز زخمی بر تن آنها ننشست...؟!
با من بگو از فریادهایی که هرگز شنیده نشدند؟! با من بگو از ضجههایی که هر گز فریاد نشد؟! با من بگو از گریههایی که بر گونهها خشک شد و کسی آنها را پاک نکرد، با من بگو....
با من بگو از تمام رازهایی که تو از آن عروج ملکوتی مردمان کرد زبان حلبچهات در سینه داری و هر روز تو را، جهنم سوزان آن خاطرات تلخ کرده است؟!
با من بگو چگونه تمامی این رازها را در خود نگاه داشتهای، در خود میسوزی اما لب بر نمیآوری؛
با من بگو......؟؟؟؟!!!!!
صدام، انسان بودن را چگونه آموختی که جان دادن 5 هزار بیدفاع را تاب آوردی؟ انسان بودن را چگونه آموختی که زنده به گور شدن 182 هزار مردم بیدفاع را تاب آوردی؟ من در آن زمان نبودم، اما امروز وقتی میشنوم هزاران بیدفاع در عرض چند ساعت جان دادند که نه، جان کندند، تمام وجودم پر میشود از نفرت انسان بودنم که چگونه حتی شنیدنش را تاب میآورم.
آخر آن کودک معصوم روستایی کجای ثروت اندوزیهای تو را تنگ کرده بود؟؟ آخر آن مادری که جانش به جان تنها کودکش گرهخورده کجای قدرت طلبیهای تو را گرفته بود؟؟ آخر آن پیر تلخ دیده روزگار سد معبر کدام برنامه سیاسی تو شده بود؟؟
باشد قبول، همه کودکان و زنان و مردان بیدفاع، همه اینها مشکل اصلی ثروتاندوزی و قدرتطلبی و سیاستبازی تو بودند قبول، اما، اما اینگونه کشتن روا بود؟!!!!!
استفاده و به کارگیری بیقاعده تسلیحات شیمیایی آن هم برای ملت خود، روا بود؟ بیرحمانه جان گرفتن دهشتناک از ملتت، روا بود؟
اینجا چرا تسلیحات شیمایی به کار بردی؟ اینجا که نه جنگی بود و نه آشوبی و نه دفاعی از سوی مردم، اینجا چرا؟!
تو زاده هیتلر بودی یا نواده لنین، که بیدفاعی و مظلومیت و معصومیت را ندیدی، وقتی به جنایات بیرحمانه شما شیطان صفتان مینگرم متوجه میشوم تو بسیار بدتر از آنها بودی، چه بسا تو خود شیطان بودی.......
جامعه جهانی در دوران منع استفاده از سلاحهای شیمیایی در 26 اسفند 1366 شاهد وسیعترین مورد استفاده از تسلیحات شیمیایی پس از جنگ اول جهانی بود که در آن 5 هزار بی دفاع کرد در کام مرگ ظالمانه فرو رفتند و این حرکت خصمانه بیش از 9 هزار نفر مجروح را نیز برجای گذاشت.
از زبان نسل بعد از آن واقعه....
حلبچه من که از آن واقعه از تو بازماندهام، هنوز نشانههای آن روز را در تنم دارم، من نسل بعد از آن کودکم که پدرش خود را بر روی او انداخت تا شاید ترکش بمباران پادشاهش بر تن زیبای کودکش ننشیند، اما او نمیدانست که ترکش این بمب به صورت میلیاردها سلول معلق در هواست که نه او و نه کودکش، نه من و نه کودک تازه زاده شده من بعد از سالها، یارای فرار از ترکشهای شیمیایی آن نیست.
کودک تازه متولد شدهام به کدامین گناه در عصر صلحها و ممنوعیتهای جنگی باید تاوان جنگ را آن هم با نشانههای شیمایی بدهی، درد داغ تو را برای قضاوتی انسانی بر چه کسی فریاد کنم؟؟؟
کودکم امروز تو نیز تاوان زاده شدن در دامن مادر و پدری حلبچهای را باید با خود بکشی و در این روز که من ناتوان در حفاظت از تو در مقابل ترکشهای جامانده در تنم شدم، باز نگرانم، نگران کودک تو که آیا او نیز باید به مانند من و تو داغ زجر بمبهای شیمایی را بکشد؟!!!!
حلبچه تا کی تاب میآوری و لب فرو میبندی؟! مگر نمیبینی که بعد از سالها هنوز کودکان زاده شده در دامن تو، نابینایند، مگر نمیبینی مادرانت نازا شدهاند، مگر نمیبینی سرطان، ثمره ترکشهای ذرات آن بمبها، هنوز جانهای شیرین تازه زاده شده را میگیرد، مگر نمیبینی فرزندانت بیدست و بیپا و ناشنوا و ناقص به دنیا میآیند؟!!!!
و تمامی این نادیدهها ثمره استفاده از یک سلاح ناجوانمردانه در یک جنگ نابرابر و مظلومانه در شهری دورافتاده و بیدفاع است، با گذشت سالهای پی در پی هنوز زخمها و تاولهای مرگبار گازهای شیمیایی شرکتهای پروی زاگ، کورب و درای رایخ روی پوست مردمان کرد سردشت، دالاهو، جلیلآباد و حلبچه التیام نیافته و هر کودک زاده شده در این مناطق به یاد پدران و مادران و برادران و خواهرانش که همه در چند ساعت پر از درد و زجر در خوابی عمیق فرو رفتند، نشانی از آن واقعه را به نشانه ی اسنادی زنده از جنایتهای جنگی رژیم بعث عراق و خیانت علیه بشریت را بر تن دارد.
وقایع حلبچه از زبان یک شاهد عینی:
تیم عملکننده ما با هدف آزادسازی شهر و روستاهای حلبچه و دسترسی به دریاچه دربندیخان در تاریخ 24 اسفندماه 66 درست دو روز قبل از واقعه عازم حلبچه شد.
طراحی عملیات در سه محور و طی چهار مرحله بود که هر مرحله برنامه خاص خود را داشت که گروه ما در مرحله دوم باید وارد عمل می شد.
ما مجبور بودیم تمام مسیر تا رسیدن به حلبچه را با احتمال اینکه شاید گروهکهای ضدانقلاب در کوهها و درهها خود را پنهان کرده باشند با کمک راههای میانبر پیاده برویم.
بچههای تیم ما با وجود اینکه اکثرا از پیشمرگان کرد مسلمان بودند، زیر نظر فرمانده عمل کننده یگان و در ارتباط با بچههای قرارگاه نجف کرمانشاه بودیم.
گروه ما شب روز واقعه وارد حلبچه شد. آن شب وحشیانهترین قتل عام را در تمام دوران جنگ دیدیم.
بیان وقایع آن روز خارج از توان و تحمل لغات است، وقتی ما رسیدیم که جسد رزمندگانی که برای کمک به مردم حلبچه خود را به آنجا رسانده بودند بر روی کامیونها و ماشینها بازگردانده میشد.
اولین جایی که وارد شدیم مدرسهای بود که آنجا به وخامت وحشیانه ماجرا پی بردیم.
در آن مدرسه علاوه بر معلمان، بالغ بر 150 دانشآموز بیدفاع، مظلومانه با چشم باز در گوشه و کنار حیاط و کلاسها افتاده و جان داده بودند.
عبور در کوچه و دیدن اجسادی که هیچ ربطی به جنگ نداشتند و بیدفاعانه جان داده بودند برای ما به اندازه جان کندن تلخ و سخت بود.
وجود بیشتر اجساد در کوچهها نشان از آخرین تقلاهای آنها بود که در کمی آن سوتر از خانه و کاشانهشان بر روی زمین افتاده و جان داده بودند.
جسد مادرانی که کودکان شیرخوارشان را در آغوش گرفته، بچههایی که در آغوش پدرشان در کنار هم بر روی زمین افتاده بودند، جسد کودکانی که نشان میداد در حین فرار تاب نیاورده بودند، و خلاصه اجساد زن و مرد و پیر و جوان و کودک و شیرخوار مظلومانه و بیدفاع در گوشه و کنار شهر تنها مناظری بود که آن روزها ما دیدیم.
برای ما آن مناظر تا ابد در خاطر و یادمان، وجودمان را میآزارد. در چند روزی که در آنجا بودیم تنها کاری که از دستمان برمیآمد دفن جنازههایی بود که هنوز چشمشان به دنیا باز بود.
بچههای سپاه، بیمارستان صحرایی را راه انداخته بودند که در آنجا اقدام به درمان و مداوای بیماران و زخمیها کرده و به ایران اعزام میکردند.
بچههای هلال احمر، نیروهای مسلح، بسیج و سپاه و مردم عادی افراد مصیبت دیده را برای اینکه حداقل درد آوارگیشان کاهش یابد در اردوگاههای متعدد اسکان میدادند.
در میان آوارگان کودکانی بودند که تمامی خانواده و اقوامش را در این اقدام وحشیانه از دست داده بود و کسی را نداشت که از این به بعد از او نگهداری کند.
در آن بمباران بیش از یکهزار و 100 نفر از نیروهای بعثی تلف شده بودند که معلوم شد خود صدام دستور داده بود که حتی اجازه عقبنشینی به نیروهای خودشان را هم ندهند.
همین دستور موجب شد که رزمندگان ایران موفق شدند همزمان با کمک به مردم حلبچه و دفن مردهها، حدود 500 نفر بعثی را به اسارت در آورند.
در آن روزها تعداد زیادی از رزمندگان ایران در راه کمک به مردم حلبچه شیمیایی و زخمی و شهید شدند.
تعداد زیادی از رزمندگان ما در آن واقعه شیمیایی شدند و هنوز درد شدید آثار آن مواد شیمیایی همراه با درد روحی تصاویر دلخراش آن روزها وجودشان را به شدت میآزارد.
زیبایان آرام در خاک خفته...
باران را برای شفای دردانتان به سرزمینتان، حلبچه، دعوت کردم، آمد اما تاب نیاورد و رفت، ولی هزاران شاخه گل را به یاد گلهای چیده شده برایم جا نهاد، آفتاب را دعوت کردم، آمد، او نیز تاب نیاورد رفت و آینهای را به نشان پاکی سیرت تمامی مردمان بیدفاع برایم جا نهاد تا در آن مظلومیت و معصومیتهای بازماندگانتان را ببینم، و تو ای بینشان آمدی و گلها و آینه را با خود بردی و دو چشم من را زنده به گور کردی تا نشانی از چشمهایی که دزدی تو را دیده بود نماند، رفتی و برایم یاد خاطرات مردمانی را جا نهادی که هر روز به یادشان وجودم آتش میگیرد.

نظر شما
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیریت در وب سایت منتشر خواهد شد