متن این گزارش به شرح زیر است:
« دو روز ديگر، سالروز بازديد آقا از غرفه سوره مهر است. امروز عكسي را ديدم كه خاطره شيرين آن روز را تازه تر كرد.اين شيريني در اول ماه رجب تقديم شما.
چهاردهم ارديبهشت پارسال، خورشيد در غرفه سوره مهر طلوع كرد: حضرت آقا به نمايشگاه كتاب آمدند و غرفه سوره مهر نيز در مسير بازديد ايشان بود.
وارد غرفه كه شدند، بعد از عرض ادب ما، پرسيدند:"تازه چي داريد؟"كتاب هاي جديد را معرفي كردم.از جمله، كتابكالك هاي خاكيسردار سرلشكر عزيز جعفري و كتاببراي تاريخ مي گويممحسن رفيق دوست. به كتابدختر شيناكه رسيدند، گفتند:"اين كتاب را خوانده ام و چيزي هم درباره اش نوشته ام."به سوال هاي ايشان در باره بعضي كتاب ها پاسخ هايي دادم كه بعضي از سر دستپاچگي توام با خطا بود. يك جا هم كتابي را نشان دادم و گفتم، از روي كتاب خاطراتاحمد احمدهم داريم فيلمنامه اي مي نويسيم. آقا به كتاب اشاره كردند و گفتند:" البته اين كه كتاب خانم دباغ است!"
در مسير، كتابضدفاضل نظري را تورقي كردند و شعري از آن را خواندند. كتاباسماعيلمرحوم امير حسين فردي را هم نگاه كردند و فرمودند:"خدا رحمتشان كند."اسم كتابتغيير تمدنمظاهري هم توجه ايشان را جلب كرد و با تورق كتاب متوجه شدند مجموعه شعر است. در ميانه راه، به دريچه كانتر تحويل كتاب رسيديم. پنجره اي حدودا يك متري كه مثل يك قاب عكس، صورت حدود ده دوازده نفر از بچه هاي سوره مهر را در خود جاي داده بود. بچه ها طوري كنار هم ايستاده بودند كه كسي جلوي چشم ديگري را نگرفته باشد؛ صورت ها درست كنار هم و در چند رديف! آقا به اين صحنه كه رسيدند، خنديدند و گفتند:"ماشاالله! چند نفر اين جا هستيد؟!"بچه ها هم يك هو خنديدند. صحنه جالبي شد و همه حاضران خنديدند.
عرض كردم: حضرت آقا، اين بچه ها به عشق شما اين جا كار مي كنند. بدون مكث دعا كردند:"زنده باشند."
توضيحاتي هم درباره بخش نشر الكترونيك دادم. سوال كردند:"اين ها مشتري دارد؟"عرض كردم: بله. چون كاربري شان آسان است. آقا فرمودند:"يك كتاب را باز كنيد ببينم."بچه هاي مسوول، كتابرفاقت به سبك تانكداوود اميريان را باز كردند و آقا با توجه، بخشهايي از متن را خواندند. بعد گفتند:"كار خوبي است، اگر استقبال شود."
دو سه قدم ديگر مانده بود كه از غرفه خارج شوند و دنبال بهانه اي بودم تا بيشتر بمانند. با استفاده از فرصت عرض كردم: حضرت آقا، از عنايت هاي شما به كتاب هاي سوره مهر متشكريم. آقا مكثي كردند و ايستادند و فرمودند:"خب شما كارهاي خوبي مي كنيد. كارهايتان خيلي خوب است. خدا به شما قوت بدهد."
يك نفر پيشدستي كرد و چفيه آقا را طلب كرد. آقا مرحمت كردند. باز هم پُررويي كردم: حضرت آقا، همه بچه هاي سوره مهر چفيه مي خواهند. آقاي وحيد آرام زمزمه كرد: "اين جا نداريم!" آقا رو به ايشان گفتند:"بدهيد. به همه شان چفيه بدهيد!"
و در ميان اشك و لبخند حاضران، غرفه را ترك كردند، در حالي كه صداي صلوات بچه ها بدرقه راهشان بود.»

نظر شما
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیریت در وب سایت منتشر خواهد شد